سپاس و قدردانی- فراخوان ارسال مطلب برای وبلاگ

      طی چند سالی ک از شروع به کار این وبلاگ می گذرد، در چندین نوبت بنا به شرایط مختلف از همولایتی های عزیز درخواست همکاری در راستای تقویت و به روز شدن مطالب وبلاگ شدم. این درخواست هیچ گاه مورد توجه قرار نگرفت و اجابت نشد. کم کم به این نتیجه رسیدم که باید فقط خرسند از این باشم که همولایتی ها اگر فرصتی کردند از روی تفقد نگاهی به وبلاگ بیندازند. تهیه مطالب و درج آنها در وبلاگ کار وقت گیر و خسته کننده ای است که گاه با توجه به ضیق وقت بسیار سخت می شود. به ویژه که تلاشم این است که مطالبی که ارایه می دهم به صورت کپی از این یا آن منبع نباشد.

      ارسال مطلب و حتی اظهار نظر به جز چند مورد در خور توجه نبود.  جناب آقای مهندس محسن ایزدی تا یک سا ل پیش، گهگاه نسبت به ارسال مطالبی چند در مورد روستا با من همکاری داشتند که متأسفانه اخیراً بسیار کم و تقریباً نادر شده است. تا این که جناب آقای احمد محمدی(برادر شهدای بزرگوار محمود و  حسین محمدی)پیشنهاد درج زندگینامه شهدای روستا را در وبلاگ دادند. از آن زمان تا کنون،به جرأت می توانم ادعا کنم تنها کسی که به طور جدی و پیگیر در بخشی از مطالب وبلاگ با بنده همکاری داشته اند ایشان می باشند. خوشحالم که بدون این که قرار و مدار خاصی با یکدیگر گذاشته باشیم مسئولیت تهیه مطالب این بخش ارزشمند وبلاگ را پذیرا شده اند و الحق و الانصاف نیز به خوبی از عهده آن بر آمده اند و امیدوارم همچنان ادامه یابد.

   اگر همکاری همولایتی های عزیز در بخش های مختلف این وبلاگ شکل می گرفت و حداقل بخش اخبار و رویدادهای روزانه روستا را تغذیه می کردند این وبلاگ می توانست کارایی و عملکردی مناسب را به خود بگیرد. باز هم امیدوارم از میان همولایتی های مقیم روستا و دیگر نقاط کشورمان در ارایه مطالب ارزشمند برای وبلاگ ما را یاری رسانند.

         جای دارد در همین جا از زحمات گذشته آقای مهندس ایزدی به خاطر ارسال مطالب متنوع و تصاویر ارزشمند  و آقای احمد محمدی در ارسال زندگی نامه شهدای روستا برای درج در  این ویلاگ  تشکر نموده و از کلیه همولایتی های محترم درخواست ارسال مطالب مربوط به شهدا را برای اآقای محمد و یا وبلاگ بنمایم.

زندگی نامه شهید محمد دانشی کهنی

            بسم الله الرحمن الرحیم

نگاه اجمالی به زندگی نامه پاسدار شهید محمد دانشی کهن فرزند اکبر

ولادت: 1333 ، شهادت: 9/9/1360 بستان، آرامگاه، گلزار شهدای چهارصد دستگاه کرج

تهیه کننده: احمد محمدی عزیزآبادی  آبان ماه 1395



تولد و دوران کودکی و نوجوانی

شهید محمد دانشی کهن درسال 1333 متولد شد و پس از سپری نمودن دوران کودکی و ورود به سن شش سالگی  راهی دبستان شد و دوران دبستان را با موفقیت سپری نمود. وی در این دوران علی رغم سن کم و اشتغال به تحصیل در امورات کشاورزی و دامداری به والدین خود کمک بسیار می کرد و از هیچ کوششی دریغ نمی کرد.


شهید عزیز، در سال 1348و در حالی که 15 ساله بود بعلت نبود کار در روستا وهمچنین برای کمک به خانواده که از فقرمالی به شدت رنج می بردند تصمیم گرفت به شهر تهران مهاجرت نماید. پس از اینکه وارد تهران شد در كارخانه رنگسازی رنگین مشغول به کار گردید و همزمان به صورت شبانه ادامه تحصیل داد. پس از اینکه در سال 1350 والدینش به كرج آمدند، شهید محمد هم  ازتهران به كرج عزیمت نمود و در كارخانجات صنعتی جهان چیت  مشغول به کار گردید.

 شهید بزرگوار در سال 1353 به خدمت مقدس سربازی اعزام و پس از دوسال خدمت مجددا  به سركارش مراجعت نمود و در این زمان هم در كلاسهای شبانه ثبت نام نمود تا ضمن كار به تحصیل نیز ادامه دهد.

وی برای بالا بردن اطلاعات مذهبی و سیاسی خود  عضو كانون ولی عصر(عج) کرج شد و سعی می کرد در جلسات و تجمع های انقلابیون شرکت نموده و برای سرنگونی رژیم طاغوت از هیچ كوشش و فعالیتی دریغ نمی کرد به طوری که در زمان حكومت نظامی، شبها و روزها در تجمعات و تظاهرات در مناطق چهارصد دستگاه و گلشهر حضور فعال و تاثیرگذاری داشت.  

 

از ویژگیهای اخلاقی وی برخـورد بسیارنیكوی وی با خانواده، دوستان وآشنایان بود و همیشه و در همه جا آنها را به تقوی وپرهیزگاری دعوت می نمود.

ازدواج

 وی در سن 25 سالگی و در سال 1358 ازدواج نمود كه ثمره این ازدواج یك فرزند پسر به نام مسلم می باشد كه به یادگار مانده است.

                                                                     

  

جبهه و شهادت

 پس از اینکه استكبار جهانی و با بهره گیری از صدام به كشور عزیزمان حمله کرد و مردم این سرزمین را درگیر جنگی ناخواسته و نابرابر نمود، وی تصمیم گرفت برای حفظ اسلام، ناموس  و کشور خود  به جبهه برود و به مقابله با كفار ازخدا بی خبر بپردازد. او در سال 1360 بعد از اتمام تحصیلات متوسطه و اخذ دیپلم به بسیج مستضعفین مراجعه و تقاضای اعزام به جبهه نمود و پس از پیگری های مکرر موفق شد درتاریخ ششم آبان ماه سال 1360 به اتفاق دیگر همرزمانش به جبهه های جنوب اعزام گردد. پس از یك ماه حضور در جبهه در عملیات طریق القدس كه با رمز یا حسین (ع) آغاز شد شركت نمود و پس از چند روز نبرد بی امان با متجاوزان  سرانجام در روز نهم آذر ماه سال 1360 و در جریان ضد حمله دشمن، شهد گوارای شهادت را نوشید و به لقای الله پیوست و پیکر مطهرش در گلزار شهدای چهارصد دستگاه کرج به خاک  سپرده شد.         

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

در تصویر  زیر (مراسم عقدکنان شهید محمود محمدی) شادروان حاج علی اکبر دانشی (سمت چپ) پدر محترم شهید محمد دانشی در کنار پاسدار شهید محمود محمدی عزیزآبادی و مرحوم حاج حسین آبروش (سمت راست) دیده می شوند. روحشان شاد باد.

 

تصاویری از مرقد مطهر شهید عزیز در گلزار شهدای چهارصد دستگاه کرج

 

 

 

توضیح: 

مطالب فوق توسط جناب آقای احمد محمدی گرد آوری و ارسال شده است. با تشکر و امتنان از لطف ایشان

گردش صبحگاهی در روستای کهن

 

       تَلِ " کُلُچِ کلاغ "شاید روزی بهترین و امن ترین جایگاه سکونت ساکنین اولیه روستای کهن بوده است. این حرف را به قرینه ی ارتفاع سطح پایه ی این تل با نیمچه دره های دو سوی آن و رودخانه ی فصلیِ میانِ روستا و وجود بیکندهایِ کنده شده در اطراف این تل بیان می کنم. مردمانی که در روزگاری که شاید تهیه مصالح پوشش سقف برایشان به آسانی میسر نبوده و یا حداقل در هنگامه ی طغیان رودخانه و بارش های مداوم ، زندگی در زیر سقفِ خانه ها را دور از احتیاط می دانسته اند. با کندن بیکند هایی در اطراف این تل پناهگاهی امن تر برای خود و دام هایشان فراهم می کرده اند.

       قصدم از بیان این مقدمه گریزی بود به گذشته تا شاید تجدید خاطره ای باشد از دوران کودکی و کار کرد این تل در روز و روزگاری که عبور  پیاده و سواره را از بلندترین نقطه این تل و از رد دودلاخی(دولَخ و غباری) که به دنبال می کشید رصد می کردیم. بر بلندای این تل که بایستی وسعتی از راست و چپ به گستردگی شمال تا منتهی الیه جنوب شرقی در پیش رویت باز می شود و عبور هر عابر تند رو را می توانی از دور دست تعقیب کنی . از این رو به هنگامی که اتوبوس سالک از گردنه بالا می آمد و بر سطح هموار جاده خاکی در آن سوی شیطور قرار می گرقت . هر ایست و حرکت آن را می پائیدیم تا به ده علی می رسید و گه گاهی هم شیب ده علی به کهن را پیش می گرفت و بالا می آمد و ما کودکان با شادمانی توأم با کنجکاویِ خاصی گزارش این حرکت را با صدای بلند فریاد می کردیم.

     همچنین؛ این تل در فصل های پر باران روستا پُر می شد از کَمپُرکو (شنگه). دختران و پسران و کودکان بر سینه کش این تل به کندن و جمع آوری کمپورکو می پراختند.

          القصه.... این بار در صبحگاهی از روزهای مهرماه 95 به قصد تجدید خاطره و دیدن منظره روستا از این سوی، یعنی ضلع شرقی روستا ، از پسِ بیش از نیم قرن بر بالای این تل شدم. تا از آنجا روستا را در زیر تابش پرتوهای زرد رنگ و کم رمق پاییزی خورشید که با تابش بر روی درختان انعکاسی با تنوع رنگهای زرد و نارنجی و قهوه ای  را بر می تاباند مشاهده کنم. در آن سوی ضلع شمال شرقی روستا گله ای نه چندان کرامند را دیدم.  این گله دیگر آن حس قوی دیروز گله های روستا را در فضا نمی ریخت. از هیاهوی چوپان و بع بع بزها و صدای دُرات ها خبری نبود ولی به هر حال هر آنچه که بود همین بود که در تصاویر مشاهده می کنید: